در حال آمارگیری پسرها
پسرها
در حال دید زنی دخترها
استادها
در استرس زندگی
و اینها همه
آینده سازان ایران!!!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:44 توسط مسافر
دوباره خنده ی گل ,فصل بی تابی
دوباره هق هق ِ ابرِ سپید آزادی
دوباره یک سبد از خنده های پنهانی
دوباره شادی گنجشکهای آبادی
دل تکیده ی ما هم در انتظار ِ امید
دوباره خانه تکانی زکینه و تردید
جهان در انتظار ِ دوباره سر سبزی
خدا به اشتیاق و امید بیداری
نگاه ِغنچه پر از انتظار گل بودن
و طفل ِخُرد ِخِرَد هم به شوق روییدن
سراسر ِ همه هستی پر از محبت دوست
دوباره هلهله در آسمان ز شوکت اوست
غبار ِ تیره ی غم از دل جهان برخاست
سروش عشق و محبت به سینه ها بر پاست
سبوی خشک طبیعت دوباره پر از بار
و چشمه های حقیقت در التهاب ِ بهار
هَزارِ(بلبل) خسته ز روزها تنهایی
به روی شاخه ی کاجی کند هم آوایی
کنون در این شب ِشادی به عیش و شیدایی
تمام هستی و عالم شود چراغانی
طبیعت و گل و بلبل به غمزه و مستی
همه به حمد و ثنای الهه ی هستی
مَلک در آسمانها به شوق این رحمت
بخواند و بسراید سرود ساحت رب
تو ای نواده ی آدم به این اشارت دوست
بنوش ساغر مستی که جام باده از اوست.....!!!
مسافر!!!
پ.ن: برام دعا کنید...واستون دعا می کنم!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:59 توسط مسافر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:32 توسط مسافر
نمی دونم چرا بیخبر رفتم
نمی دونم چرا الان دوباره می نویسم
خسته ام. خسته!!!!!
نمیدونم این چه حسیه داره دیوونم می کنه.
از خودم می ترسم
از جایی که هستم
از رویا ....!!!!
وای! چه حسه بدی
خدایا تنهام نذار
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:8 توسط مسافر
راستش خودم هم نمیدونم از چی بنوسم؟!؟!؟!؟
از حرفای دلم که آخه به درد کی می خوره؟؟؟؟؟شما ها بگید می تونم هم اعتقادی بنویسم هم ادبی هم از یونان و اسطوره شناسی هم از مصر و اسرار مصر هم از باستان هم نوشته های خودم خلاصه اینکه نظر بدید بگید از چی بنویسم بیشتر خوشتون میاد علمی هم می تونم!!!!
پس تصمیم با شماها!!!!!!!!
راستی در مورد فال اکثرا گفتن اعتقاد ندارن اما من شک دارم گاهی درست می گن!!!خدا عالمه
منتظرم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:38 توسط مسافر
امروز یه سوال دارم...؟!؟!؟!؟
.
.
.
بچه ها شما ها به فال اعتقاد دارید؟؟؟اصلا تجربه اش رو دارین!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:4 توسط مسافر
تقدیم به بهترین دوستم تاهمیشه
خسته وتنها
بی صدا و بی کلام
کوچه های دلتنگیم را طی می کردم
تقویم زندگیم را هزار بار ورق زدم
سر سبزی بهار کودکیم
شور و گرمی تابستان نوجوانیم
برگریز پاییز دوران بلوغم
و سرما و عریانی و اندوه زمستان اکنونم
سر گذشتم پر بود از ماجرا
.پرِ داستانهای پر هیجان و گهگاه راکد
گاه لبخند بود و کنارش اشک و گریه
گاه شجاع و بی باک و گاه پرِ خوف و ترس و وحشت
لحظه هایی تب دار و پر التهاب و ساعتهایی سرد و بی نبض
گاهی تاریک و گاه روشن...
همچنانکه می گشتم گوشه ی خاطراتم
در تمام لحظات شمعی را دیدم روشن
در کنار تمام وقایع زندگیم
لحظه ی اشک و اندوه شانه ای بود برای آرامش
گاهِ ترس و خوف دستی پر مهر برای نوازش
در وقت سردی و سکون
آغوش گرمی برای اوج مستی و سر خوشی
و در هنگامه ی تاریکی روشن و بی انتها
و شمعی فروزان
با شعله ای که تمام زندگیم را از ابتدا تا انتها
نورانی کرده بود
خوب گشتم
ساعتها به خاطراتم خیره شدم
و نام این شمع فروزان. آغوش گرم و دست مهربان را یافتم
نامش را هزار بار روی زبانم راندم
و بارها مزمزه اش کردم
چه شیرین. چه دلپذیز و چه لذت بخش
چه نام پر آرامشی
آری
دوست
پرِ مهر
پرِ بودن
و پرِ عشق
از تو سپاسگذارم
یرای همه ی بودنهایت
و همه ی مهربانیهایت
نامت همیشه پر التهاب باد ای دوست
بدرود رمیسای من
(پی نوشت: بهترین و عزیزترین دوست من رمیسای من چندی است که از کنارم برای همیشه رفته و حالا من ماندم و درد نبود او و دلتنگی همیشگیش برای آرامشش صلواتی بفرست)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:33 توسط مسافر
انگار دیگر من از هستی نیست شدم
رویای پیشین مرده
مدتهاست زیر چندین متر خاک خفته
رویا
دوباره زنده شو احیا شو نبش قبر کن از خاک برخیز دوباره احیا شو رویا...
رویا
عقایدت باورهایت اندیشه هایت کجاست آن روحیه ی بحث و جدلت؟!؟!؟!؟
کجاست آن همه شور و هیجانت...؟!؟!؟!
رویا بازگو
نگاهت را بگشای
رویا...برخیز!!!!
مسافر.رویا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:52 توسط مسافر
